دل دیوانه ی من ، آتش و بیمار تو بود
دیدگان در طلب و تشنه ی دیدار تو بود
به بهایی نتوان گفت و نگنجد در عقل
مست و با سکه ی قلبی و خریدار تو بود
مهر مهری که بزد نقش خوشش ، جام دلم
باورم بوده ، کزان صبح ازل ، کار تو بود
کام دنیا ، نتواند ، بفريبد هشیار
دام هایی است در آن کار ، گر انکار تو بود
عهد باشد ، ندهم گوش ، بر ابلیس فریب
دوری از هر چه بدی باد ، چو بیزار تو بود
در کف پاک نبوت ، مه و خورشید چو خاک
مژده آورده جهانی ، همه انوار تو بود
دل بر آن حلقه ی گیسو ، نه به بازی بستیم
هر تپش ، در گروی طره ی طرار تو بود
در سپاسم ، نرود غفلت خوابی در چشم
مژه بر هم نزنم ، خیره و بیدار تو بود
نه که من محو تو ، کیوان به دل سایه برفت
ذی وجود دو جهان ، چرخش پرگار تو بود
دل برون زد ز قفس ،"صادق"و کوتاه سخن
بند بند تن من ، بند و گرفتار تو بود.
عبدالوهاب صادقی فیروزآبادی ( تخلص "صادق")
شهرستان میبد
Abdolvahab_Sadeghi_Firoozabadi@
ما را در سایت اشعار ومقالات عبدالوهاب صادقی فیروزآبادی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 151