
همکلاسی ام گرفته ، کاخ و ویلا ، ده شیر
سر به سر از شرکت اقبال ، برگ پنج شیر
گشتم آنجا میهمان و گفتگو با میزبان
نوش جان سرشیر و نان با شربتی از خاکشیر
کنجکاوی کرده پرسیدم ، کجا آورده ای ؟
فخر این جنگل شدی ، سلطان قلدر همچو شیر
آتشی از چهره اش ، مانند دوزخ شد پدید
پوست کنده در جوابی تلخ ، گفتم اردشیر
چند راسی گاو لاغر ، سالیانی داشتم
آنچنان دوشیدم و پر کرده چندین سطل شیر
با فروشش " صادق " اما هیچ نتوان بست ماست
لاجرم افزوده ام بر شیر ها ، آبی ز شیر.
عبدالوهاب صادقی فیروزآبادی ( تخلص " صادق " )
شهرستان میبد
اشعار ومقالات عبدالوهاب صادقی فیروزآبادی...ما را در سایت اشعار ومقالات عبدالوهاب صادقی فیروزآبادی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162